ولی من دوستت دارم ...

شكستي باز پيمانم ولي من دوستت دارم

دگر گفتي نميمانم ولي من دوستت دارم 

تو ميرفتي به هر سختي گرفتم دامنت گفتي

رها كن ننگ دامانم ولي من دوستت دارم

نه ميپرسي به سامانم نه ميكوشي به درمانم

چه ميخواهي نميدانم ولي من دوستت دارم 

يقين دارم به خواب امشب كه من ميگويم از اين تب

تو ميخندي به هذيانم ولي من دوستت دارم.............


كاش می دانستی ...

كاش می دانستی

من سکوتم حرف است

حرف هایم حرف است

خنده هایم حرف است

کاش می دانستی

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم...

کاش می دانستی

کاش می فهمیدی

کاش و صد کاش نمی ترسیدی

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند..

من کمی زودتر از خیلی دیر

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد..

تو نترس

سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد..

کاش می دانستی

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست

تازه خواهی فهمید

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست....



بهش نگین ...

بهش نگین که من چقدر دوستش دارم

برای بردن دلش ، کوهو رو شونم می ذارم

 

بهش نگین دیوونه ی چشاش شدم

مست همه شیطونیاش ، عاشق خنده هاش شدم

 

اگه بفهمه عاشقم ، میره و پیداش نمی شه

کی می دونه ، عاقبت این دل زارم چی می شه

 

اگه بگم دوستش دارم ، قلبشو پنهون می کنه

پیش چشای عاشقم ، رقیبو مهمون می کنه

ما که می ترسیم

ما که می ترسیم از هجرت دوست،

کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم،

چه بهایی دارد!

کاش می دانستیم که سفر یعنی چه؟

وچرا مرغ مهاجر وقت پرواز به خود می لرزد؟

  کاش می دانستیم....



کسی را دوست می دارم

که رسم مهربانی را نمی داند

غم بی همزبانی را نمی داند

کسی را دوست می دارم

که رنگ چشمهای آتش افروزش

عمیق و تیره و مرموز و رویایی است

کسی را دوست می دارم

که حتی نام من را هم نمی داند

به من چشم نمی بندد

به من عشق نمی ورزد

نمی دانم نمی دانم

کسی را دوست می دارم

که تنها در سکوت شب

نگاهش گرم و رویایی است

گهی با من به دلتنگی

سخن از عشق میراند



بمان برای من بمان دو چشمت آسمان من
ببين ترانه ي وفا نشسته بر لبان من
بيا كه جز تو بي وفا ندارم آرزو به سر
سفر مكن بيا مرا به شهر آرزو ببر


بيا كه با تو زنده ام اميد و آرزوي من
ببين كه بي تو خسته ام بيابيا به سوي من
بيا كه جز تو بي وفا ندارم آرزو به سر
سفر مكن بيا مرا به شهر آرزو ببر


بمان براي من بمان اميد دلنواز من
بگو به من بگو به من چرا تو خسته اي ز من
بيا كه جز تو بي وفا ندارم آرزو به سر
سفر مكن بيا مرا به شهر آرزو ببر


در انتظار ديدنت به دشت غم نشسته ام
رها مكن دل مرا بيا كه دل شكسته ام
بيا كه جز تو بي وفا ندارم آرزو به سر
سفر مكن بيا مرا به شهر آرزو ببر