فقط گاهی به یادم باش ...
نه سازم کوک میمونه، نه کیفم کوکه دور از تو
ديگه عکس شناسنامهم به من مشکوکه دور از تو
به من که بیتو معیوبم، مثِ یه چرخ خیاطی
که سوزن میشکنه دائم، شده یه چرخِ اسقاطی
مثِ یه بطری خالی، رو میز پرتِ یه کافه
کناره مرد تنهایی که دائم رؤیا میبافه
شدم شکل عزاداری واسه یه نعش بیوارث
یا سوزانبان مغموم توی فیلم شهیدثالث
خلاصه حال و احوالم مثِ دارالمجانینه
چشَم روزا پرِ گریهس، شبا کابوس میبینه...
ولی انگار تو خوبی، سرت گرمه و قلبت شاد
چقدر سر به هوا موندی تا فکرم از سرت افتاد؟
میگن حال و هوات خوبه، مثِ ظهرای فروردین
همهش با ديگرون هستی، همهش میگین و میخندین
همین بسه برای من، همین که با خبر باشم
که تو آروم و خوشبختی... میتونم غرق رؤیاشم
آخه من شاعرم، سادهم، تصور کردنم خوبه
میتونم عاشقت باشم با اين قلبی که مغلوبه
میتونم همزبون باشم با یه صندلی خالی
با ته سیگارِ ماتیکیت، با یه تصویر پوشالی
فقط گاهی به یادم باش، یادت باشه که بیتابم،
بدون شببهخیر گفتن به تو هرگز نمیخوابم
به يادم من بیفت گاهی، توی کافههای پر دود
اگه جام پای میزِ تو، رو یه صندلی خالی بود... //
احمدم ، ادیب